داستان تازه من

اون همش می خورد . حتی وقتی که به مهمانی می رفت .
وقتی به کوه می رفت با یک دست و دو پایش می رفت چون همش می خورد .
شب به جای لالایی با خوردن شکلات خوابش می برد و در خواب حرف پفک و همبرگر می زد .
وقتی از خواب بیدار می شد بدون این که دست و صورتش را بشوید سر سفره می رفت و یک ثانیه هم فرصت نمی داد و باز هم می خورد .
اون آن قدر خورد تا یک بادکنک شد. خوب شد نخش را به شاخه بسته بودم وگرنه باد می بردش
اون آن قدر خورد تا یک بادکنک شد. خوب شد نخش را به شاخه بسته بودم وگرنه باد می بردش
.