Thursday، August 10، 2006

به قصه بر

قصه ازاین جا شروع شدکه من به فکر ساختن دستگاهی افتادم به نام "به قصه بر "یا اصلا من چه می دانم
اسمش را هر چه میخواهید بگذارید . آن قدر تلاش کردم ودرسر کشیدم تا دستگاه ساخته شد.
وقتی دستگاه ساخته شد به قصه ی شاهزاده و نخود رفتم و جای نخود آشغال تراش زیر تخت گذاشتم.
به خاطر همین شا هزاده نتوانست با پسر پا دشاه ازدواج کند.
نگویید که من بی رحم هستم . آخر یک شاهزاده چه طور می تواند تنهایی از قصر بیرون برود ، آن هم در یک شب بارانی .
از من نخواهید که تمام داستان های دنیا را تغییر دهم وگرنه باید برای هر کتاب سه برابر بیش تر کاغذ استفاده کنم .

1 Comments:

Anonymous شیما said...

وای خدای من چه تخیلی
دختر قدر تخیلت را بدان و تا می تونی کتاب بخوان و فکر کن
داری این کارو می کنی دیگه منونگا دارم چی می گم

10:23 AM  

ارسال يک نظر

<< Home